سیصدوسیزدهمین شبگرد

ما با ولایت زنده ایم تا زنده ایم رزمنده ایم

یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون عشقی که در جانی فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی شمع مزار خویش شد نی به اتش گفت کین اشوب چیست مرتورا زین سوختن مطلوب چیست گفت اتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم زان که میگوفتی نییم با صد نمود همچنان در بند خود بودی که بود مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط فرهاد نظرات () |

 

داستان درباره کوهنوردی است که می خواست ازبلندترین قله بالا برود

 

 

شب بلندی های کوه را تماما برگرفت بود و مرد هیچ چیزی را نمی دید. اصلا دید نداشت و ابر

 

 روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود .

 

همانطور که ازکوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ، ودرحالی که به

 

 سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد .

 

درحال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن

 

 به وسیله قوه جاذبه را درخود احساس می گرفت .

 

همچنان سقوط می کرد و درآن لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش

 

 آمد .

 

اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد طناب به دورکمرش

 

 محکم شد.

 

بدنش میان زمین و آسمان معلق بود و فقط طناب اورا نگه داشته بود .

 

و دراین لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جزآن که فریاد بکشد. خدایــا کمکم کن، ناگهان

 

 صدائی پر طنین که ازآسمان شنیده می شد جواب داد . ازمن چه میخواهی ؟

 

مرد :  خدا نجاتم بده

 

صدا : واقعا باور داری که من می توانم تورا نجات بدهم؟ 

 

مرد: البته که باوردارم .

 

صدا  : اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن ...

 

 یک لحظه سکوت  و مرد تصمیم گرفت  با تمام نیرو به طناب بچسبد !!

 

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند !!

 

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستانش محکم طناب را گرفته بود .

 

               

                      و او فقط  یک متر تا زمین فاصله داشت !!!

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط فرهاد نظرات () |

تغییر زبان به انگلیسی

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط فرهاد نظرات () |

تغییر زبان به ترکی

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط فرهاد نظرات () |

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin-top:0cm; margin-right:0cm; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:Calibri; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-language:AR-SA;} p {margin-top:1.5pt; margin-right:0cm; margin-bottom:1.5pt; margin-left:0cm; line-height:150%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-bidi-language:AR-SA;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ ساله اش را دید که در انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من

۱۰ دلارقرض بدهید؟

مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک

 اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن

 که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه

 وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من

 چنین سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتا

ر کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص

 اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-  خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه

ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند

اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه

 خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک

 ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست

 دارم...!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط فرهاد نظرات () |

Design By : Mihantheme