سیصدوسیزدهمین شبگرد

ما با ولایت زنده ایم تا زنده ایم رزمنده ایم

آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است   انصاف بده چه لایق آن دهن است
شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز   این بی‌نمکی ز شور بختی منست

آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است   انصاف بده چه لایق آن دهن است
شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز   این بی‌نمکی ز شور بختی منست

آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست   چون غرقه‌ی ما شدی همه لطف و وفاست
گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست   ور راست نه‌ای چپ ترا گیرم راست

آن جان که از او دلبر ما شادانست   پیوسته سرش سبز و لبش خندان است
اندازه‌ی جان نیست چنان لطف و جمال   آهسته بگوئیم مگر جانانست

آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است   وان صورت پنهان که طرب را روز است
امروز چو با ما است درو آویزیم   دی رفت و پریر رفت که روز امروز است

آن چشم فراز از پی تاب شده است   تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است
صد آب ز چشم ما روان کردی دی   امروز نگر که صد روان آب شده است

آن چشم که خون گشت غم او را جفت است   زو خواب طمع مدار کوکی خفته است
پندارد کاین نیز نهایت دارد   ای بیخبر از عشق که این را گفته است

آن چیست کز او سماعها را شرف است   وان چیست که چون رود محل تلف است
میید و میرود نهان تا دانند   کاین ذوق و سماعها نه از نای و دف است

آن چیست که لذتست از او در صورت   وان چیست که بی‌او است مکدر صورت
یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز   یک لحظه ز لامکان زند بر صورت

آن خواجه که بار او همه قند تر است   از مستی خود ز قند خود بیخبر است
گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی   نی گفت ندانست که آن نیشکر است

آن دم که مرا بگرد تو دورانست   ساقی و شراب و قدح و دور، آنست
واندم که ترا تجلی احسانست   جان در حیرت چو موسی عمرانست
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط فرهاد نظرات () |

Design By : Mihantheme