سیصدوسیزدهمین شبگرد

ما با ولایت زنده ایم تا زنده ایم رزمنده ایم

 

داستان درباره کوهنوردی است که می خواست ازبلندترین قله بالا برود

 

 

شب بلندی های کوه را تماما برگرفت بود و مرد هیچ چیزی را نمی دید. اصلا دید نداشت و ابر

 

 روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود .

 

همانطور که ازکوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ، ودرحالی که به

 

 سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد .

 

درحال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن

 

 به وسیله قوه جاذبه را درخود احساس می گرفت .

 

همچنان سقوط می کرد و درآن لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش

 

 آمد .

 

اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد طناب به دورکمرش

 

 محکم شد.

 

بدنش میان زمین و آسمان معلق بود و فقط طناب اورا نگه داشته بود .

 

و دراین لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جزآن که فریاد بکشد. خدایــا کمکم کن، ناگهان

 

 صدائی پر طنین که ازآسمان شنیده می شد جواب داد . ازمن چه میخواهی ؟

 

مرد :  خدا نجاتم بده

 

صدا : واقعا باور داری که من می توانم تورا نجات بدهم؟ 

 

مرد: البته که باوردارم .

 

صدا  : اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن ...

 

 یک لحظه سکوت  و مرد تصمیم گرفت  با تمام نیرو به طناب بچسبد !!

 

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند !!

 

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستانش محکم طناب را گرفته بود .

 

               

                      و او فقط  یک متر تا زمین فاصله داشت !!!

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط فرهاد نظرات () |

Design By : Mihantheme