سیصدوسیزدهمین شبگرد

ما با ولایت زنده ایم تا زنده ایم رزمنده ایم

یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون عشقی که در جانی فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی شمع مزار خویش شد نی به اتش گفت کین اشوب چیست مرتورا زین سوختن مطلوب چیست گفت اتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم زان که میگوفتی نییم با صد نمود همچنان در بند خود بودی که بود مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط فرهاد نظرات () |

Design By : Mihantheme