مولانا شاعر کهن

آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است   انصاف بده چه لایق آن دهن است شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز   این بی‌نمکی ز شور بختی منستآنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست   چون غرقه‌ی ما شدی همه لطف و وفاست گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست   ور راست نه‌ای چپ ترا گیرم راستآن جان که از او دلبر ما شادانست   پیوسته سرش سبز و لبش خندان است اندازه‌ی جان نیست چنان لطف و جمال   آهسته بگوئیم مگر جانانستآن جاه و جمالی که جهان‌افروز است   وان صورت پنهان که طرب را روز است امروز چو با ما است درو آویزیم   دی رفت و پریر رفت که روز امروز استآن چشم فراز از پی تاب شده است   تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است صد آب ز چشم ما روان کردی دی   امروز نگر که صد روان آب شده استآن چشم که خون گشت غم او را جفت است   زو خواب طمع مدار کوکی خفته است پندارد کاین نیز نهایت دارد   ای بیخبر از عشق که این را گفته استآن چیست کز او سماعها را شرف است   وان چیست که چون رود محل تلف است میید و میرود نهان تا دانند   کاین ذوق و سماعها نه از نای و دف استآن چیست که لذتست از او در صورت   وان چیست که بی‌او است مکدر صورت یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز   یک لحظه ز لامکان زند بر صورتآن خواجه که بار او همه قند تر است   از مستی خود ز قند خود بیخبر است گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی   نی گفت ندانست که آن نیشکر استآن دم که مرا بگرد تو دورانست   ساقی و شراب و قدح و دور، آنست واندم که ترا تجلی احسانست   جان در حیرت چو موسی عمرانست
/ 0 نظر / 5 بازدید